ملودی قلب من
وقتی
دل تنگم تنهایی را در آغوش می گیرد
و
بی صدا می گرید
نوازش
مهربانی هایت را حس می کنم
تو
در کنار منی
آرام،صبور
کاش
چشمانم همیشه بسته می ماند
کاش
آن ها را بازنمی کردم
که
ببینم جای خالی تو را
تو
در دورترین افقهای سرنوشت ایستاده ای
با
وقار،پر غرور
و
من قوی ترین بالهای اشتیاق را قرض می گیرم
و
شمشیر به دست
جنگ
فاصله ها می آیم.
یادت
هست که چه آسان آنرا کشتیم!
قهقهه
ی پیروزیمان عرش را می شکافت
اما
امروز...
من
تنهایم
و
دشمنانمان،رویین تن
که
نمی دانند
همه
ی هستی مرا به گروگان گرفته اند
آن
ها تورا از من گرفته اند
چرا
ساکتی ای بیکران؟
نمی
دانم ناله هایم را می شنوی
می
دانم من هم باید ساکت بمانم
که
صدای سرنوشت را بشنوم
و
بدانم آنچه که امروز
ذهن
کوچکم قادر به پذیرفتنش نیست
فردایی
را می سازد که ثمره اش
لبخندهایی
است بر لبان همه
وتنها
قادرمتعال است
که
می داند خیر ما در چیست!
که
می داند خیر ما در چیست!
..... نگو طفلی، دل سپرده